بــارانــۓ ωـــــاـــــω اـפــ
...بگذار ابر سرنوشت هرچه میخواهد ببارد.ماچترمان خداست...
دلم گرفته

دلم انقد از خودم گرفته 

که میخوام از این جسم بیام بیرون و از خودم تا بی نهایت فرار کنم...

ازین اوضاعو این روزا انقدر دلم گرفته که میخوام زمانو بگیرم دستم و کوکش کنم برا 4 سال بعد...

دلم انقد از دلتنگی پره که دیگ حرف گوش نمکنه

دلم میخواد تمام زندگیو بچینم تو انباری ذهنم

دلم از وابسته بودن گرفته...

دلم از همه چی و همه کس گرفته...

احساس تنهایی عمیقی میکنم...

از این بدجنس شدنم بیزارم ازینکه هی اطرافیانمو اذیت میکنم...

همه اتفاقا از تو ذهن من شروع میشه...

دلم یه شروع تازه میخواد اینکه دوباره با انگیزه بیدار بشم...

اینکه دوباره بخندم ...رنگ خوشبختی ببینم...

خدایا نمیگم بهم کم دادی ...برا همه چیزایی که دادی شکرت

گله من فقط از خودمه که هرچی میکشم از خودمه...

بقول معروف سوختن شمع بخاطر شعله نیس بلکه بخاطر نخیه که درونش هست...

من چیه تواین روحم که هروز منو میسوزونه و از اتیش سوختن من اطرافیانمم میسوزونم...

داشتم میگفتم 

منم دلم میخواد عادی زندگی کنم ...مث همه دوستام دغدغم باشه فقط کنکور و درس...

ولی مگ میشه؟؟؟

وختی این تو ذهنم تکرار میشه که هشت ماه دیگ باید صبر کنم

بازم دلم بیقراری میکنه ...دلم لجبازی میکنه...

این لجبازی یا وختی هیچی میشه که این هشت ماه فردا تموم شه...

یا وختی که بمیرم....

یام وختی....

هعی دل غافل خخخ

پیر شدیم رفتا خخخ

گاهی وختا دلم از ادما میگیره...ادمایی ک الویت زندگیمن ولی اخر لیستشونم خخخ

تنها جایی که اول لیستم موقع غصه خوردنه و بدشانسی خخخ

دلم از وابستگی گرفته خداااایا...

چرا هر لحظه حس میکنم باید خودمو بکنم بایددد خودمو بکنم ک بازم بازم اونجوری نشم...

باید خودمو از کسایی ک دوسدارم بکنم ک بتونم زندگی کنم...

باید عادت کنم...به نبودنا...به کم بودنا...به تنها بودنا...

اخه همه چی تقصیر خودمه ک مث کنه به کسایی ک دوسشون دارم میچسبم 

بالاخره هرکی به زندگی شخصی هم داره...هرکی یه مشکلاتی داره ...یکی باس دنبال درس باشه یکی کار و زندگی

میدونی خدایا گاهی وختا دلم میخاد ک میتونسم

یه سفر ب دور دنیا برم با یه دوچرخه مثلا یا موتور خخخ یا هرچی

هرجام پول کم اوردم برم کار کنم باز به سفرم ادامه بدم...

دلم میخواد رها باشم ...ازاد باشم...

میدونی خدا چقد الان دلتنگم...

دلم میخاس که ی نیرویی داشته باشم ک هروخ دلم براش تنگ میشه بتونم با جادو پیشش سبز بشم خخ...

بعد هیچکی غیر اون نبینه منو...بتونم پیشش باشم...

الان فاصلمون خیلیهههه ....خیلیییییییییییی زیاده...

خیلی برام سخته قبول اینکه نمیتونم ببینمش و اینک هیچچچچ چاره ای برا دلتنگیم ندارم عصبیم مکنه

انقد عصبی که دلم مخاد با همه دعوا کنم همه چیو خراب کنم دلم میخاد برم پیشش...

خیلی سخته قبولش...نمیتونم خدایا طاقت ندارم ...

خودت درسش کن این دلو ....

خودت اروم کن این دلو...

خدایا ببین دلم داره اتیش میگیره...خدایا ببین چشم بسته دارم گند میزنم به همه چی...ببین چقد روزا حالم بده

ببین دیگ طاقت هیچیو ندارم...خودت کمکم کن ...

خودت یکاری کن این دل دس از لجبازی برداره...

خودت منو درس کن خداجونم....

دلتنگم ...این دلتنگی بغض شده و مث غده سرطانی داره ابم میکنه ...من دارم هروز اب میشم

دارم خودم خودمو نابود میکنم....




. |by-> ʀǟ̈ɨ̈ռÿ ġɨ̈ʀʟ |Data-> شنبه 06 مهر 1398
. 19:44
دلم گرفته

دلم انقد از خودم گرفته 

که میخوام از این جسم بیام بیرون و از خودم تا بی نهایت فرار کنم...

ازین اوضاعو این روزا انقدر دلم گرفته که میخوام زمانو بگیرم دستم و کوکش کنم برا 4 سال بعد...

دلم انقد از دلتنگی پره که دیگ حرف گوش نمکنه

دلم میخواد تمام زندگیو بچینم تو انباری ذهنم

دلم از وابسته بودن گرفته...

دلم از همه چی و همه کس گرفته...

احساس تنهایی عمیقی میکنم...

از این بدجنس شدنم بیزارم ازینکه هی اطرافیانمو اذیت میکنم...

همه اتفاقا از تو ذهن من شروع میشه...

دلم یه شروع تازه میخواد اینکه دوباره با انگیزه بیدار بشم...

اینکه دوباره بخندم ...رنگ خوشبختی ببینم...

خدایا نمیگم بهم کم دادی ...برا همه چیزایی که دادی شکرت

گله من فقط از خودمه که هرچی میکشم از خودمه...

بقول معروف سوختن شمع بخاطر شعله نیس بلکه بخاطر نخیه که درونش هست...

من چیه تواین روحم که هروز منو میسوزونه و از اتیش سوختن من اطرافیانمم میسوزونم...

داشتم میگفتم 

منم دلم میخواد عادی زندگی کنم ...مث همه دوستام دغدغم باشه فقط کنکور و درس...

ولی مگ میشه؟؟؟

وختی این تو ذهنم تکرار میشه که هشت ماه دیگ باید صبر کنم

بازم دلم بیقراری میکنه ...دلم لجبازی میکنه...

این لجبازی یا وختی هیچی میشه که این هشت ماه فردا تموم شه...

یا وختی که بمیرم....

یام وختی....

هعی دل غافل خخخ

پیر شدیم رفتا خخخ

گاهی وختا دلم از ادما میگیره...ادمایی ک الویت زندگیمن ولی اخر لیستشونم خخخ

تنها جایی که اول لیستم موقع غصه خوردنه و بدشانسی خخخ

دلم از وابستگی گرفته خداااایا...

چرا هر لحظه حس میکنم باید خودمو بکنم بایددد خودمو بکنم ک بازم بازم اونجوری نشم...

باید خودمو از کسایی ک دوسدارم بکنم ک بتونم زندگی کنم...

باید عادت کنم...به نبودنا...به کم بودنا...به تنها بودنا...

اخه همه چی تقصیر خودمه ک مث کنه به کسایی ک دوسشون دارم میچسبم 

بالاخره هرکی به زندگی شخصی هم داره...هرکی یه مشکلاتی داره ...یکی باس دنبال درس باشه یکی کار و زندگی

میدونی خدایا گاهی وختا دلم میخاد ک میتونسم

یه سفر ب دور دنیا برم با یه دوچرخه مثلا یا موتور خخخ یا هرچی

هرجام پول کم اوردم برم کار کنم باز به سفرم ادامه بدم...

دلم میخواد رها باشم ...ازاد باشم...

میدونی خدا چقد الان دلتنگم...

دلم میخاس که ی نیرویی داشته باشم ک هروخ دلم براش تنگ میشه بتونم با جادو پیشش سبز بشم خخ...

بعد هیچکی غیر اون نبینه منو...بتونم پیشش باشم...

الان فاصلمون خیلیهههه ....خیلیییییییییییی زیاده...

خیلی برام سخته قبول اینکه نمیتونم ببینمش و اینک هیچچچچ چاره ای برا دلتنگیم ندارم عصبیم مکنه

انقد عصبی که دلم مخاد با همه دعوا کنم همه چیو خراب کنم دلم میخاد برم پیشش...

خیلی سخته قبولش...نمیتونم خدایا طاقت ندارم ...

خودت درسش کن این دلو ....

خودت اروم کن این دلو...

خدایا ببین دلم داره اتیش میگیره...خدایا ببین چشم بسته دارم گند میزنم به همه چی...ببین چقد روزا حالم بده

ببین دیگ طاقت هیچیو ندارم...خودت کمکم کن ...

خودت یکاری کن این دل دس از لجبازی برداره...

خودت منو درس کن خداجونم....

دلتنگم ...این دلتنگی بغض شده و مث غده سرطانی داره ابم میکنه ...من دارم هروز اب میشم

دارم خودم خودمو نابود میکنم....




. |by-> ʀǟ̈ɨ̈ռÿ ġɨ̈ʀʟ |Data-> شنبه 06 مهر 1398
. 19:44
....

اوضاع خونه زیاد تعریفی نداره...

امشبم مامان وبابام یه بحث کوچیک داشتن

و بغض طولانی من...

چرا دارن زندگی رو برای همه حروم میکنن؟؟؟

من مامان وبابامو خیلی دوست دارم

همیشه نگرانشونم که نکنه خدایی نکرده چیزیشون بشه...

خصوصا الان که بابام امتحانای دانشگاهش شروع شده و باید چن ساعت تو ماشین باشه تا به مشهد برسه 

و ....

خدایا به بزرگیت قسمت میدم مراقب خانوادم و عزیزانم  باش...

 




. |by-> ʀǟ̈ɨ̈ռÿ ġɨ̈ʀʟ |Data-> شنبه 18 دی 1395
. 18:25
بازی روزگار

بـــــــــــــازی روزگار را میبینی؟

وقتی بخواهد از پای دراورد

برایش فرقی نمیکند

ادمی باشد ویا احساسی

 




. |by-> ʀǟ̈ɨ̈ռÿ ġɨ̈ʀʟ |Data-> پنج‌شنبه 18 آذر 1395
. 21:34
رفیق نیمه راه نیست

چرا به کسی که تو نیمه راه ولت کنه

میگن رفیق نیمه راه؟

چرا نمیگن یه ادم ترسو

یه ادم هردم مجاز

چرا میگن رفیق؟

چرا اسم رفیق رو بهش میگن؟

میدونین

دوست وفادار همیشه دردسترسه

نه بعده کلی زنگ زدن

اخرش مشغول کنه

رفیق وفادار

به دوستش دروغ نمیگه

رفیق وفادار باشه 

بخاطر دوستش خطر میکنه...

حتی اگه لازمه پا به پای دوستش تو تاریکی میره...

اهای دوستای عزیزم:

وقتی بهت زنگ میزنم به هربهونه ای شده گوشی رو زود قطع میکنی

اهای عزیزه دل:

وقتی بهت زنگ زدم برای تبریک با لحنی سر گفتی چی میخوای ؟باید برم کار دارم

اهای اره باتوام:

منو میبینی سلامم نمیکنی وقتی میام پیشت میگی سرمو تکون دادم 

هه

اره تو...

یادته بخاطر چی قهر کردی؟

لینک؟لینک؟

بگو ارزششو داشت؟

اونم ناحقش؟

یادته رفتی غیبت کردی؟

یادته ابروی کسی رو بردی که ابروتو هیچوقت تو خطر نینداخت

دوست خوبم

دوستی این نیست که بری وباهاش چارکلوم حرف بزنی

دوستی اینه که وقتی داره میوفته

دستشو بگیری بااینکه میدونی خودتم زمین میخوری

ودوست داشتن اینه که

وقتی داری میوفتی دستشو نگیری

تا اونم باهات زمین نخوره...

اره عزیز

رفیق ینی کسیکه تو روزای بد کنار دوستش باشه

برای دوستش دشمنی نخواد

نه اینکه بره

همه تقصیرهارو بندازه رو دوش دوستش

میدونی به این چی میگن:خنجر از پشت زدن

اگه اومدی واینارو خوندی

هه

بدون حقم نیست باهام اینجوری رفتار کنی

واقعا رسم دوستی این نیست

متاسفم براتون




. |by-> ʀǟ̈ɨ̈ռÿ ġɨ̈ʀʟ |Data-> جمعه 01 مرداد 1395
. 22:57
پاییز

پاییز 

عاشق نیست

فقط

خسته است

از دلهای عاشق

که بهم نمیرسند

وتعنه میزنند

به پاییز

وخاطراتش

 




. |by-> ʀǟ̈ɨ̈ռÿ ġɨ̈ʀʟ |Data-> جمعه 01 مرداد 1395
. 20:20
متنفرم

از خودم 

با تمام سرنوشتم

و این روزگاره تلخ 

م-ت-ن-ف-ر-م

شاید جرم من همینه

زینب بودن

شاید همه ی این بی تفاوتی های دیگران نسبت به من

این مهم نبودنام

این بدبختیا

همش تقصیر خودمه

زینب بودن...

خدایا ایندفعه بدبختی رو حس نمیکنم

یقین دارم...اطمینان دارم که وجودداره

خدایا توهم ولم کردی؟؟؟

این بنده ی گناهکارو 

ولش کردی؟؟؟

نمیگمم از بقیه ی ادمای کره ی زمینت بدبخت ترم 

نه

اما همین غمایی که هست 

همین نا مهربونی ها

همین فاصله ها

همین دردا

کمر زندگی مو شکسته

خدایا من زخم خوردم

نه از بنده هات

از روزگار

من از بنده هات فقط دردو دیدم

اما این روزگار لعنتی خنجر میزنه...

میدونم مهم نیستم

میدونم ارزشی ندارم

میدونم

خدایا من اینارو میدونم

ولی چرا ادمات اصرار دارن بهم دوباره و دوباره ودوباره ثابت کنن؟؟

خدایا من فهمیدم

حتی برای دوستای مثلن دل وجونیم ارزشی ندارم

برای خانوادمم ندارم

اینا مهم نیست

تحمل میکنم 

ولی

 این حس مهم نبودنه من برای عشقم که مثه خوره میوفته به جونم

این منو اذیت میکنه...

خدایا من خیلی از عشقم دورم...

خیلی زیاد...

خدایا ممنونم که بهم یه عشق پاک دادی

ممنونم که عشقو تجربه کردم

اما

قرار نبود که بزاری ازش این همه دور بمونم

خدایا 2 ساله پیش

همین روزا

تو همین ماه بود

اشنایی من با ع-ش-ق-م

خدایا چرا همه ی اونایی که برام عزیزن

براشون مهم نیستم

؟؟؟

خدایا چرا این همه اتفاق میوفته

ومن یه لبخند میزنم ومیگم شاید حکمته؟؟؟

خدایا خستم

خیلی خسته




. |by-> ʀǟ̈ɨ̈ռÿ ġɨ̈ʀʟ |Data-> پنج‌شنبه 09 اردیبهشت 1395
. 19:20
....

عکس و تصویر ✘مَشتے بَچہ خوشــــــــگل نیستَم✘ ✘بَچہ بالامالانیستَم✘ ✘آقام تیلیاردِرنیســـــــ✘☜☜ ✘نَنَم دُڪتُرمُهندس نیست✘ ✘اِفتخارمیڪُنم ،بَچــــه پایـــنم✘ ✘مَعرفَتَم ...

✘مَشتے بَچہ خوشــــــــگل نیستَم✘
✘بَچہ بالامالانیستَم✘
✘آقام تیلیاردِرنیســـــــ✘☜☜
✘نَنَم دُڪتُرمُهندس نیست✘
✘اِفتخارمیڪُنم ،بَچــــه پایـــنم✘
✘مَعرفَتَم ب ڪُل هِیڪل بعضی بَچہ مایــه ها
می ارزه✘
✘افتــــخارم اینه نه کســــــی واسه پولــــم میخوادم✘✘
☜☜نه واســـــ خاطر اخلاق خوبـــم✘✘✘
✖✖✖چون هیـــــــچ کدومو ندارم✖✖


ســـَــــــــلامتی هرکی منو به خاطر خودم میــــخواد..آخه

میدونی...⬇⬇⬇
↩ما چــــــیزی جز مــــــرام و معرفت
واسه خرج کردن نداریــــــم

♚آره ما ایـــنیمُ اینجـــوری زندگی کردیم♚




. |by-> ʀǟ̈ɨ̈ռÿ ġɨ̈ʀʟ |Data-> شنبه 21 شهریور 1394
. 19:48
عاشق خدایم هستم

خداجونم سلام...

اینبار نامه ای از طرف دختر بارانی برای تو ای زیباترین...

من همیشه به معجزه اعتقاد داشتم خصوصا معجزه هایی که از طرف تنها خدای من نازل میشن

خداجونم من بزرگ شدم...15 سالم شده...ولی بازم وقتی باهات درد دل میکنم

همانند یک دختر بچه حرف میزنم...

ولی توکه عوض نمیشوی همان خدای مهربونه منی...همونی ک وقتی

گریه میکنم...غم میخورم...درد میکشم...با چشمانی غمگین بهم نگاه میکنی

ومیگویی :تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

بدان اغوش من باز است...

درسته من تنها به اغوش گرم ومهربونه خدای خودم پناه میبرم....

با تو میشود بهترین عشق دنیا را احساس کرد...

عشقی ک برای داشتنش نیازی به اشک نیست

غم نیست....عذاب نیست...درد نیست...برای داشتنش نیاز به نقشه کشیدن های شب وروزه و

گریه وزاری های همیشگی نیست....

تنها مقداری وفا لازم است که یادت باشیم...

تو همیشه انلاینی...خدای انلاین من برای حرف زدن با تو حجم لازم ندارم  همین کافیست

بدانم درون این" زندگی تلخ " تو در قلب منی همینجا...

درست همینجا جایی که اگر دستم را بگذارم صدای تپش های قلبی بیقرار را میشنوم...

مگر میشود زندگی مرا به هم ریخته افریده باشی هنگامی که تو همان خدای دانه های انار هستی؟؟؟




. |by-> ʀǟ̈ɨ̈ռÿ ġɨ̈ʀʟ |Data-> شنبه 21 شهریور 1394
. 00:42
مادرم اغوشت را برایم باز کن

حال الان مرا فقط مادر درک میکند

چون فقط اون  است که میداند  نباید چیزی گفت

وفقط اغوش را گشود...

مادرم اغوشت را برای من باز کن

تا باچشمانی خسته وباریده شده

به اغوش گرم ومهربانت پناه ببرم..

همان اغوشی ک در بچه گی هایم بعده زمین خوردن برایم میگشودی...

مادرم من هنوز همان دختر بچه ام...

اغوشت را برایم باز کن...

دلم برایت تنگ است...




. |by-> ʀǟ̈ɨ̈ռÿ ġɨ̈ʀʟ |Data-> جمعه 20 شهریور 1394
. 16:01
صفحه قبل123...8صفحه بعد
ABOUT

باران که میبارد دلم برایت تنگ تر می شود راه می افـتم بدون ِ چتر ، من بـغض می کنم ، آسمان گـریـه . . .
PREVIOUS POSTS
TAGS
[Post_Tags_Title] (<-TagCount->)
LINKS

DES..
OTHER
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران